X
تبلیغات
. . .


. . .

  بخونيم و حتما عمل کنیم که به همین سادگی تغییری بزرگ رو تجربه کنیم
اول اینکه از استرسهایتان حرف بزنید:

 یک آدم صبور و دهن‌قرص، گیر بیاورید و کل بدبختی‌ها و جفتکهایی که از "الاغ زندگی" خورده‌اید را با او در میان بگذارید…

بازگو کردن مشکلات، وزن آنها را کم میکند… علاوه بر آن معمولا وقتی سفره دلتان را جلو کسی باز می‌کنید، اوهم سفره دل خودش را برایتان باز میکند ( البته همیشه اینطور نیست) و یحتمل می فهمید که شما در این دنیا، تنها آدم کتک خورده نیستید... و این یعنی آرامش..

دوم اینکه فقط به زمان حال فکر کنید:  

گذشته‌تان و آینده‌تان را خیلی جدی نگیرید…

اصلا پاپیچ خرابکاریها و کوتاهی‌هایی که در گذشته در حق خودتان کرده‌اید، نشوید.

همه همینطور بوده‌اند وانگشت فرو کردن در زخمهای قدیمی، هیچ فایده‌ای جز چرکی شدن آنها ندارد.

آینده را هم که رسما باید به هیچ کجایتان حساب نیاورید.

ترس از حوادث و رخدادهای احتمالی، حماقت محض است..

فکر هر چیزی، از خود آن چیز معمولا سخت‌تر و دردناک‌تر است…

سوم اینکه به خودتان استراحت بدهید:

 حالامی‌گویم استراحت، یکهو فکرتان نرود به سمت یک ماه عشق و حال وسط سواحل هاوایی…! وسط همه گرفتاریها واسترسها و بدبختی‌هاتون...!!! 

آدم میتواند خیلی شیک به خود، مرخصی چند ساعته بدهد…

کمی تنهایی، کمی بچگی کردن، کمی خریت یا هر چیز نامتعارفی که شاید دوست داشته باشید…. که کمی از دنیای واقعی دورتان کند و خستگی را بگیرد…

مثل نهنگ‌ها که هر از چندگاهی به بالای آب می‌آیند و نفسی تازه می‌کنند و دوباره به زیر آب برمی‌گردند…

چهارم اینکه تن‌‌تان را بجنبانید

 ورزش قاتل استرس است...

لزومی هم ندارد که وقتی می‌گوییم ورزش، خودتان را موظف کنید روزی هزار بار وزنه یک تنی بزنید و به اندازه گوریل بازو دربیاورید…

همچین که یک جفتک چارکش منظم وخفیف در روز داشته باشید، کلی موثر است…

از من به شما نصیحت…

پنجم اینکه واقع‌بین باشید:

ما ملت شریف، بیشتر استرسمان بابت چیزهایی است که کنترلی روی آنها نداریم…

داستان، مثل آمپول زدن میماند… وقتی اصغر آمپول‌زن، قرار است ماتحت مریض را نوازش کند، حتما این کار را می‌کند و حالا اگر عضله آنجایت را بخواهی سفت کنی، هیچ خاصیتی ندارد الا اینکه درد آمپول بیشتر می‌شود…

گاهی مواقع باید واقع‌بین بود و عضله‌ها را شل کرد که دردش کمتر شود…

  : ششم اینکه زندگی‌تان، میدان و مسابقه اسب‌دوانی نیست  

خودتان را دائم با دیگران مقایسه نکنید… مقایسه کردن و"رقابت‌پیشگی"، استرس‌زا است…

اینکه جاسم فوق‌لیسانس دارد و من ندارم و قاسم لامبورگینی دارد و من ندارم و عبود فلان دارد و من ندارم، شما را دقیقا می‌کند همان اسب مسابقه که همه عمرش را بابت هویج ِ سر چوب، دویده وبه هیچ کجا هم نرسیده…

زندگی مسخره‌تر از چیزی است که شما فکرش رامی‌کنید…

هیچ دونفری لزوما نباید مثل هم باشند…

خودتان باشید…

هفتم اینکه از مواجهه با عوامل "ترس‌زا" هراس نداشته باشید:

مثال ساده آن، دندان‌پزشک است…

وقتی دندان خراب دارید، یک کله پیش دکتر بروید و درستش کنید… نه اینکه مثل بز بترسید و یک عمر را از ترس دندان‌پزشک، بادرد آن بسازید و همه لقمه‌هایتان را با یکطرفتان بجوید…

نیم ساعت جنگیدن با درد، بهتر از یک عمر زندگی با ترس ِ درد است…

ترس، استرس می زاید.

هشتم اینکه خوب بخورید و بخوابید

و شعارتان "قبر بابای دنیا " باشد:

آدمی که درست نخوابد و نخورد، مغزش درست کارنمی‌کند…

مغز علیل هم، عادت دارد همه چیز را سخت و مهلک نشان دهد…

آدم وقتی گرسنه و خسته است، یک وزنه یک کیلویی را هم نمی‌تواند بلند کند، چه برسد به یک فکر چند کیلویی…!!بازگو کردن مشکلات، وزن آنها را کم میکند… 

نهم اینکه بخندید:

همه مشکل دارند…

من دارم، شما هم دارید… همه بدبختی داریم، گرفتاری داریم و این موضوع تابع محل جغرافیایی آدمها هم نیست…

یاد بگیرید بخندید… به ریش دنیا و مشکلات بخندید…  

به بدبختی‌ها بخندید… به من که دو ساعت صرف نوشتن این موضوع کردم،بخندید…

به خودتان بخندید…

دو بار اولش سخت است، اما کم کم عادت میکنید و می‌بینید که رابطه خنده و گرفتاری، مثل رابطه خیار است و سوختگی پوست… درمانش نمی‌کند اما دردش را کم میکند.

نوشته شده در ساعت توسط افسانه

شروع مهر را با مهربانی آغاز کنید ... مهرتان مستدام ...
نوشته شده در ساعت توسط افسانه

دخترکم

هیچگاه هم آغوشی هایت را با عشق مقایسه نکن

هیچ مردی در رختخواب نا مهربان نیست...


"چارلی چاپلین"

نوشته شده در ساعت توسط افسانه

در توان ام نیست تغییرت دهم

یا حتا آن‌چه را که هستی شرح دهم.‏

هرگز باور نکن مَردی بتواند زنی را تغییر دهد؛

مردانی که این‌طور ادعا می‌کنند

ریاکارانی هستند

که گُمان می‌برند، زن را از دنده‌شان آفریده‌اند!‏

زن، هرگز، هرگز، از دنده‌ی مرد آفریده نشده

بلکه این مرد است که از زهدان زن پدید آمده،‏

هم‌چو ماهی که از اعماق آب بیرون می‌جهد،‏

و یا شاید مثل برکه‌ای کوچک، که از رودی بُزُرگ منشعب شده؛

این مرد است که به دور خورشید ِ زنانه‌گی می‌گردد و می‌گردد

و خوش‌ست با این خیالْ که در جای‌اش، ثابت ایستاده...‏

 

در توان‌ام نیست چیزی یادت دهم،‏

آن‌گاه که پستان‌های‌ات دائره‌المعارف‌اند،‏

و لب‌های‌ات، خُلاصه‌ای از تاریخ ِ شراب؛ 

‏تو، زنی هستی که وجودت به‌تنهایی کافی‌ست:‏

روغن از توست،‏

گندم از توست،‏

آتش از توست،‏

تابستان و زمستان از توست،‏

رعد و برق از توست،‏

باران و برف از توست،‏

موج و دریا از توست،‏

همه و همه، هر چه که هست، همه‌شان از توست...‏

حالا، تو بگو؛

چه می‌توان‌ام یادت بدهم ای زن؟

اصلا، مگر ممکن‌ست کسی بتواند سنجابی را به مدرسه بفرستد؟

یا گُربه‌ای را به نواختن پیانو وادارد؟

مگر می‌شود کسی بتواند، کوسه‌ای را راضی کند

تا به راهبه‌ای پاک‌دامن تبدیل شود؟

نه! آموختن به تو غیرممکن‌ست!‏

 

در توان‌ام نیست رام‌ات کنم،‏

آداب‌دان و شهری‌ات کنم،‏

و یا حتا، غرایز اولیه‌ات را تعدیل کنم؛

که این، ماموریتی غیرمُمکن‌ست!‏

هر آن‌چه را که می‌دانستم، به تو، امتحان کردم

از حماقت‌ام کُمک گرفتم

اما هیچ‌کدام، بر تو اثر نکرد...‏

نه راهنمایی و ارشاد، و نه اغوا و وسوسه!‏

 

اصیل و بدوی بمان، همان‌طور که هستی!‏

وحشی و پُر شر و شور بمان، همان‌طور که هستی!‏

فکر کُن، اگر بَبر و ادویه‌جات را از آفریقا بگیرند،‏

چه باقی می‌ماند ازشان؟!‏

یا اگرْ نفت و اسب‌سواری را

از جزیرة‌العرب؛

چه باقی می‌ماند برجا؟!‏

نه! همان‌طور که هستی، باش!‏

 

در توان‌ام نیست عادات‌ات را تغییر دهم،‏

سی‌سال،‏

سی‌صد سال،‏

سه‌هزار سال‌ست که این‌گونه‌ای؛

طوفانی هستی که در یک بُطری محبوس شُده‌ای؛

بدنی داری که بوی مردان را، هرجا که باشند، حس می‌کند،‏

حمله می‌کند سمت‌شان،‏

و آن‌گاه، با غریزه‌اش، نابود می‌کند تمام‌شان را...‏

 

باور نکن آن‌چه را که یک مرد درباره‌ی خودش می‌گوید؛

این‌که اوست شعر می‌گوید

و بچه می‌سازد؛

این زن‌ست که شعر را می‌سُراید

و مرد، فقط آن را به نام خودش امضا می‌کند؛

این زن‌ست که بچه را می‌زاید

و مرد، فقط کاغذ زایش‌گاه را امضا می‌کند

تا این‌طور، «پدر» نام بگیرد!‏

 

در توان‌ام نیست طبیعت‌ات را تغییر دهم

کتاب‌های‌ام به کارَت نمی‌آیند،‏

حرف‌های‌ام متقاعدت نمی‌کنند

و نصیحت‌های پدرانه‌ام سودی برای‌ات ندارند...‏

 

تو، ملکه‌ی آشوبی!‏

ملکه‌ی دیوانه‌گی!‏

که به هیچ‌کس تعلق نداری...‏

باش؛ همان‌طور که هستی!‏

 

تو، درخت زنانه‌گی هستی

که بی‌خورشید و آب،‏

بالا می‌رود و رُشد می‌کند؛

تو، آن پری دریایی هستی

که تمام مردان را دوست می‌دارد

اما عاشق هیچ‌کدام‌شان نیست،‏

با همه‌شان می‌خوابد

و با هیچ‌کدام‌شان!‏

تو، آن زن بادیه‌نشینی

که با تمام قبایل می‌رود

و باکره برمی‌گردد...‏

 

باش!‏

باش، همان‌طور که هستی

که در توان‌ام نیست تغییرت دهم...‏

 نِزار قبّانی

مترجم: مسعود ناسوتی

نوشته شده در ساعت توسط افسانه

موجودی که من او را انتظار می کشم واقعی نیست .

 همچون پستان مادر برای کودک ، « من آن را بارهای بار می آفرینم و باز آفرینی می کنم ، آفرینشی ناشی از توان من برای عشق ورزیدن به آن ، ناشی از نیاز من به آن»

دیگری به این جا می آید،این جا که من او را انتظار می کشم ، این جا که از پیش او را آفریده ام . و اگر نیاید، من او را در توهم می آورم : انتظار یک حالت هذیانی است...

 بارت

نوشته شده در ساعت توسط افسانه

هیچ چیز تکرار نمی شود

و تکرار نخواهد شد

به همین دلیل ناشی به دنیا می آییم

و خام می میریم

حتی اگر کودن ترین شاگرد مکتب زندگی بودیم هم

هیچ زمستان تابستانی را

تکرار نمی کردیم

هیچ روزی تکرار نمی شود

دو شب به هم شبیه نیستند

دو بوسه یکی نیستند

نگاه قبلی با نگاه بعدی شبیه نیست

دیروز وقتی کسی در حضور من نام تو را آورد

طوری شدم که انگار

یک گل رز از پنجره به اتاقم افتاده باشد

امروز که با همیم از دیوار می پرسم :

رز؟ رز چه شکلی دارد؟

رز گل است یا قلوه سنگ؟

ای ساعت بد هنگام

چرا با هراس بی دلیل می آیی؟

هستی ! پس می گذری

زیبایی در همین است

هر دو در آغوش هم خندانیم می کوشیم آشتی کنیم

گرچه با هم متفاوتیم

مثل دو قطره ی شبنم .

" ویسلاوا شیمبورسکا "

نوشته شده در ساعت توسط افسانه

جوانه می زنم به روی زخم بر تنم فقط به حکم بودنم که من زنم، زنم، زنم...

 چو هم صدا شویم و پا به پای هم رویم و دست به دست هم دهیم و از ستم رها شویم جهان دیگری بسازیم

 از برابری به هم دلی و خواهری جهان شاد و بهتری

 نه سنگ و سارها

 نه پای چوب دارها

 نه گریه های بارها

 نه ننگ و عارها

جهان دیگری بسازیم از برابری به هم دلی و خواهری جهان شاد و بهتری

نوشته شده در ساعت توسط افسانه

ﺍﮔﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺑﺮﻫﺎﯼ

ﺁﺳﻤـــﺎﻥ ﻫـــﻢ ﺑﺒــــﺎﺭﻧﺪ،


ﮔﻠﻬـــﺎﯼ ﻗــﺎﻟـﯽ ﺟـﻮﺍﻧــﻪ ﻧﻤـﯽ ﺯﻧﻨــــﺪ!!!


ﺍﯾـــﻦ ﻗـﺎﻧــﻮﻥ ﺯﯾـــﺮ ﭘـــﺎ ﻣﺎﻧـــﺪﻥ ﺍﺳتـــــ

نوشته شده در ساعت توسط افسانه

بی‌گاهان
  به غربت

به زمانی که خود درنرسيده‌بودــ

 

چنين زاده‌شدم در بيشه‌یِ جانوران و سنگ،
 

و قلب‌ام
  در خلاء

تپيدن آغازکرد.

 

گهواره‌یِ تکرار را ترک‌گفتم
 
در سرزمينی
  بی‌پرنده و بی‌بهار.

 

نخستين سفرم بازآمدن بود از چشم‌اندازهایِ اميدفرسایِ ماسه و خار
بی‌آن که با نخستين قدم‌هایِ ناآزموده‌یِ نوپايی‌یِ خويش به راهی دور رفته‌باشم.

نخستين سفرم
بازآمدن بود.

 

دوردست
اميدی نمی‌آموخت.

 

لرزان
  بر پاهایِ نو راه
    رو در افقِ سوزان ايستادم.

دريافتم که بشارتی نيست
چرا که سرابی در ميانه بود.

 

دوردست اميدی نمی‌آموخت.
دانستم که بشارتی نيست:
 
اين بی‌کرانه
  زندانی چندان عظيم بود
    که روح

از شرمِ ناتوانی
 

در اشک
  پنهان‌می‌شد.

 

فروردينِ  ۱۳۴۱ احمد شاملو

 

برچسب‌ها: شعر آغاز از شاملو, شعری از شاملو, آیدا در آینه, اشعار احمد شاملو
نوشته شده در ساعت توسط افسانه

من ســراپا همـــه زخمــم ،

تـــو ســراپا همــــه انگشت ِ نــوازش بــاش....


برچسب‌ها: اشعار زیبا, متن کوتاه زیبا, جملات زیبا
نوشته شده در ساعت توسط افسانه

گاهي دلت از سن و سالت مي گيرد

ميخواهي کودک باشي

کودک به هر بهانه اي به آغوش غمخواري پناه مي برد

و آسوده اشک مي ريزد

بزرگ که باشي

بايد بغض هاي زيادي را بي صدا دفن کني...

نوشته شده در ساعت توسط افسانه

من از چَشمــــانِ خود آموختــــم رسم محبّـــت را


که هر عضوی به درد آید، به جایش دیده می گرید


برچسب‌ها: تک بیتی های ناب, تک بیت زیبا, تک بیت کوتاه
نوشته شده در ساعت توسط افسانه

هجری به سالهای فراوان کشیده ام

وصلی به طول مدت هجرانم آرزوست

نوشته شده در ساعت توسط افسانه

خیام گر ز باده مستی خوش باش ...

با ماهرخی اگر نشستی خوش باش ...

چون عاقبت کار جهان نیستی است ...

انگار که نیستی چون هستی خوش باش ...

نوشته شده در ساعت توسط افسانه

نمیشکنم.

تنها ،

گاهی ،

مچاله می شوم....

نوشته شده در ساعت توسط افسانه

  بگو تــــــمــــــام تــــو مال من است

دلم میخواهد

حسادت کنم

به خودم....
نوشته شده در ساعت توسط افسانه

تا کی غم  آن خورم که دارم  یا نه

وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

 پر کن  قدح باده  که معلوم نیست 

کاین دم  که فرو برم  بر آرم  یا  نه

 

نوشته شده در ساعت توسط افسانه

اين قافله عمر عجـب ميگذرد

 درياب دمي کـه با طرب ميگذرد

 ساقي غم فرداي حريفان چه خوري

 پيش آر پياله را که شب ميگذرد

نوشته شده در ساعت توسط افسانه

خيام اگر ز باده مستي خوش باش

 با ماهرخي اگر نشستي خوش باش

چون عاقبت کار جهان نيستي است

انگار که نيستي چو هستي خوش باش

نوشته شده در ساعت توسط افسانه

نان را از من بگیر،اگر می خواهی
هوا را از من بگیر، اما
خنده ات را نه .
گل سرخ را از من مگیر
سوسنی را که میکاری،
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سر ریز می کند،
موجی ناگهانی از نقره را
که در تو می زاید.
از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته
که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی،
اما خنده ات که رها می شود
و پروازکنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید.
عشق من،خنده تو
در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی ،به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری ست،
بخند،زیرا خنده ی تو
برای دستان من
شمشیری است آخته.
خنده ی تو، پائیز
در کناره ی دریا
موج کف آلوده اش را
باید بر افرازد،
و در بهاران،عشق من،
خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم،
گل آبی ، گل سرخ کشورم که مرا می خواند
بخند بر شب
بر روز،برماه،
بخند بر پیچاپیچ
خیابان های جزیره،بر این پسر بچه کمرو
که دوستت دارد،اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند،
نان را ، هوا را،
روشنی را،بهار را،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم.
 
نوشته شده در ساعت توسط افسانه


آخرين مطالب
»
»
»
» شعری بگو، تا امضای‌اش کُنم...‏
»
»
»
»
» شعر آغاز از شاملو
» ...
Design By : Pars Skin